

ميخواهم بگويم ......
فقر همه جا سر ميكشد .......
فقر ، گرسنگي نيست ، عرياني هم نيست ......
فقر ، چيزي را " نداشتن " است ،
ولي ، آن چيز پول نيست ..... طلا و غذا نيست .......
فقر ، همان گرد و خاكي است كه بر كتابهاي
فروش نرفتهء يك كتابفروشي مي نشيند .
فقر ، تيغه هاي برنده ماشين بازيافت است ،
كه روزنامه هاي برگشتي را خرد ميكند ...
فقر ، كتيبهء سه هزار ساله اي است كه روي آن يادگاري نوشته اند .....
فقر ، پوست موزي است كه از پنجره يك اتومبيل به خيابان انداخته ميشود .....
فقر ، همه جا سر ميكشد ........
فقر ، شب را " بي غذا " سر كردن نيست ..
فقر ، روز را " بي انديشه" سر كردن است.
" دکتر شریعتی"

حقیقت ساده پذیرفت و آنها کنار دریا رفتند...
حقیقت تا لباس هایش را درآورد، دروغ آنها را دزدید و فرار کرد.......
.
.
.
.
حاجی رجب
از مکه چو برگشت به میهن
آورد
دوصد گونه ره آورد به خانه
اشیاء
گرانقیمت و اجناس نفیسی
کز حسن و
ظرافت همه را بود نشانه
از رادیو
و ساعت و یخچال و فریزر
تا
ادکلن و حوله و آیینه و شانه
از پرده
ی ابریشم و رو تختی مخمل
تا
جامه ی مردانه و ملبوس زنانه
در جعبهء
محکم همه را بسته و چیده
تا
لطمه نبینند ز آفات زمانه
دیدم
که بر آن جعبه نوشته است ظریفی
"مقصود تویی! کعبه و بتخانه
بهانه"
شعر از : ابولقاسم حالت
موضوع انشاء: خوشبختی
به نام خدا
خوشبختی یعنی قلب پدر و مادرت بتپد.
پایان...
